سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خاکریز

هشت روزاست مردم مظلوم و مسلمان غزه در آتش و خون هستند . کودکان بی دفاع غزه در آتش خشم وکینه صهیونیستهای غاصب میسوزند و فریادشان به گوش هیچ مدافع حقوق بشری نمی رسد . کجایند آنانی که با اعدام یک قاچاقچی مواد مخدر در ایران فریاد بشر دوستانه سر می دهند و داد و بیداد سرمیدهند که به انسانها ظلم شد . مگر کورند و نمی بینند که موشکها و بمبهای هواپیماهای فوق پیشرفته رژیم جعلی اسراییل چگونه سر وسینه کودکان و زنان بی دفاع فلسطینی را می درد ؟ چرا لب فرو بسته اند و  بشر دوستی خودرا فراموش کرده اند و نه تنها از آنان حمایت نمی کنند که آنان را محکوم می کنند . کجایند سران مرتجع عرب که فریاد نوع دوستی و نژاد پرستی آنان در زمان جنگ تحمیلی به حمایت صدام آمد و با رزوسیمشان زرادخانه های رژیم بعثی را مملو از اسلحه کردند تا جوانان مومن ایران اسلامی را به خاک وخون بکشند . مگر مردم غزه عرب نیستند . مگر اینان هم زبان شما نیستند . چرا به دادشان نمی رسید ای ترسوهای بزدل . اگر جرات ندارید که خود به حمایت آنان بروید مرزهایتان رابا غزه باز بگذارید تا جوانان برومند و مسلمان و مقاوم کشورهای اسلامی به حمایت آنان بروند و با ارسال دارو وغذا و اسلحه به کمک مردم مظلوم غزه بشتابند . اما
سرکردگان رژیمهای ترسوی عرب بدانند که مقاومت مثل همیشه اسراییل را به زانو در خواهد آورد و با پیروزی این نبرد نابرابر را پشت سر خواهد گذاشت و ننگی بزرگ برپیشانی مدعیان حقوق بشر ورژیمهای ترسوی عرب خواهند گذاشت .


فاز دوم تجاوز رژیم صهیونیستی به غزه چه می خواهد؟





برچسب ها : غزه.فلسطین.  , 
      

دلم خوش بود که بنویسم ....




      

همیشه جاودانگی در ماندن نیست .گاهی نوشته سنگ قبر هم برای آدمی جاودانگی می آورد .

شایدمرادیوانه فرض کنیدکه از آخرین لحظات عمر جگرگوشه ام تصویر گرفته ام . وشاید بگویید چقدر سنگ دل بودم . اما نه . میدانستم اگر بگذرد دیگر نمیتوانم دلم را آرام کنم . با تصمیمی که گرفته بودم به جاودانگی او در نظر خودم اعتقاد داشتم . میدانستم دقیقه به دقیقه علاقه دارم تصویر او که آرام روی تخت بود را ببینم .می دانستم هر چه بگذرد دل من بیشتر هوای دیدنش را دارد . میدانستم ... 


 





برچسب ها : اهدای عضو.مجتبی  , 
      

قسمت سوم)
صبح روزسه شنبه نهم آبان به همراه مادر وبرادرانش به بیمارستان منتصریه رفتیم .هنوز امید داشتم که از زبان دکتر بشنوم که مجتبی نفس کشیده و احتمال بازگشت دارد . اما هنگامی که از پرستار بخش پرسیدم وضعیت چطور است ؟بااندوهی بسیار گفت فرقی نکرده .دکتر که آمد گفت چند متخصص دیگر هم اورا کنترل کرده اند از جمله دکتر سعیدی .دکتر سعیدی را از حدود هشت سال پیش می شناسم و پدرم که سکته مغزی کرده بیمار اوست .هماهنگیهای لازم انجام شد و برای دیدن مجتبی یکی یکی وارد بخش شدیم . شاید هر مادروپدری در این لحظه آرزودارند پلکی یاانگشتی از فرزندش تکانی بخورد .دیدارها که در این زمانها تازه می شود امیدهم بیشتر می شود و باز من از دکتر تقاضاکردم وضعیت مجتبی را تشریح کند و دکتر خالقی نیز بر بالین او حاضر شد و از قلب او گفت که اکنون با تزریق دارو میتپد .از تنفس او گفت که با کمک دستگاه است و از کلیه ها که دفعش دچار مشکل است و من باز هم از او خواستم عجله کند . دیگران رفتند ومن ساعتی در اطراف بیمارستان ماندم و قدم زدم . برخی دوستان آمدند و دلداریم دادند و از حکمتهای خداوند سخن گفتند . دکتر خالقی یکی از همکارانش رامعرفی کرد و گفت ایشان رابط شماست و مطالبی را به اطلاعتان می رساند . واو گفت :به احتمال قوی فرداچهارشنبه مجتبی را به اتاق عمل می برند وشما قبل از ساعت 10 یک بار دیگر می تواند برای دیدنش بیایید .وروز پنجشنبه مقدمات تشییع را انجام دهید . آه که دیگر تمام امیدهایم برای بازگشت فرو ریخت اما باخود گفتم اهدای اعضایش نوع دیگر زندگیست . وچهارشنبه شد . وقتی در مسیر بیمارستان بودم با دکتر تماس گرفتم .میدانستم تعداد بسیاری از بستگان برای آخرین دیدار با مجتبی به بیمارستان خواهند رفت . به دکتر گفتم مدیریت کار از دست من خارج است هر گونه که خودتان صلاح می دانید تدبیر کنید .ا گفت ماباید ساعت 10مجتبی را به اتاق عمل ببریم .اگر دیر شود مشکل ایجاد می شود . وقتی از ترافیک سنگین عدل خمینی و چهاراه لشکر رها شدم وبه بیمارستان رسیدم ساعت 9:45 دقیقه بود و با گروهی از اقوام مواجه شدم که همه خواهان رفتن به بخش بودند برای آخرین دیدارشان .پرسنل بخش عجله داشتند ومی گفتند فقط مادر وبرادرانش بیایند .برای آخرین مرتبه به دبدن پسرم رفتم وبه او مبارک باد گفتم وعکسی از او گرفتم . بیرون آمدم وبه اقوام گفتم .تصویری که از مجتبی در ذهن دارید را به خاطر بسپارید . دیگر وقت دیدن وجود ندارد . در سالن جلو آسانسور حلقه بزنید و هنگام بردنش به اتاق عمل او را خواهید دید . وبه دکتر گفتم دیگر لازم نیست کسی او را ببیند. پرسنل بخش کار انتقال را آغاز کزدند .یکی در آسانسور را باز نگاه داشت .یکی مسیر انتقال را کنترل کرد ودیگران اقدامات آماده کردن مجتبی و جابجایی تخت را انجام دادند. ساعت 10:10دقیقه بود این مرتبه مجتبی سوار برآمبولانس نشد وقرار بود فقط از طبقه هم کف به طبقه دوم یاسوم بیمارستان برودو آنجا در اتاقی که من حجله دامادیش نام نهادم آرام بگیرد . او را آوردند .وارد آسانسور شد .اما برای لحظاتی در آسانسور بسته نشد .پرسنل بخش مضطرب شده بودند و من با نهیبی به اطرافیان از آنها خواستم از در آسانسور فاصله بگیرند . در بسته شد و مجتبی به سمت بالا حرکت کرد ودیگر من اورا ندیدم تا لحظه ای که در آرامگاه ابدیش قرار گرفت و آنجاهم فرصت نشد صورتش را ببینم وشاید حسرتی در دلم ماند . اما هنگامی که در روزنامه های خراسان و شهر آرا خواندم که سه جوان 14و23و31ساله باپیوند اعضای مجتبی به زندگی باز گشتند از ته دل گفتم الحمدلله .الهی شکر . 





برچسب ها : اهدای عضو.مجتبی  , 
      

    قسمت دوم )
پس از درخواست من دکترخالقی از بیمارستان منتصریه به بیمارستان طالقانی آمد .با مادر مجتبی صحبت کردم . وضعیت فرزندمان را از زبان پزشکان توضیح دادم . اما او می گفت : مجتبی باز می گردد . با او به بخش مراقبتهای ویژه رفتیم .جایی که مجتبی هنوز در آنجا نفس می کشید .اما این نفس با استفاده از دستگاههای بیمارستانی بود . دختر خالقی پس از ابراز همدردی شرح واقعه را توضیح داد.نگاه او به سمت من بود و من بااشاره انگشت او را متوجه مادر مجتبی کردم .سخنان دکتر برای دل مادر کارساز نبود و من به کمکش شتافتم . رو به دکتر کردم و گفتم . من میدانم در چه وضعیتی هستیم . میدانم مجتبی نفس ندارد وفقط قلب او کار می کند .آقای دکتر به مادرش بگویید فرق کما با مرگ مغزی در چیست . دکتر که همدلی پیدا کرده بود ادامه داد که : در کما فرد می تواند نفس بکشد . سیستم تنفسی او آسیبی ندیده و هر آن امکان بکار افتادن مغز و بازگشت فرد وجود دارد اما در مرگ مغزی چنین نیست .بیمار نمی تواند نفس بکشد و فقط قلبش کار می کند .او گفت ما برای نگهداشتن پسر شما همه ی تلاشمان را کردیم و همین حالا هم با تزریق دارو قلب او را فعال نگه داشتیم . و من که می دانستم هر لحظه به از دست دادن مجتبی نزدیکتر می شوم نگران از عدم رضایت مادرش برای اهدای اعضا بودم .اما با خود گفتم بگذار آخرین تصمیم در مورد مجتبی را او بگیرد تافردا من آماج حسرتهایش نباشم . گفتم من رضایت دارم اما این حق را به تو واگذار می کنم . واو باز هم رضایت نداد. دکتر خالقی پیشنهاد داد که من برگه رضایتنامه را بگیرم و هر زمانی که توانستم رضایت مادر را جلب کنم با او تماس بگیرم تا مقدمات کار فراهم شود با این شرط که دیر نشده باشد . اول مادر و بعد من با مجتبی خداحافظی کردیم و از بخش بیرون آمدیم . با دوربین گوشیم عکسی از مجتبی گرفتم . زمان ملاقات رو به پایان بود .اقوام در محوطه بیمارستان گریه می کردند .ومن نگران نگران . از خدا کمک خواستم وبه میان اقوام که بیش از 30یا40 نفر بودند رفتم به مادر مجتبی گفتم لحظه ای گریه نکن و به حرفهای من گوش کن .من پدر مجتبی هستم . دلم از سنگ نیست .من هم اورا دوست دارم . من هم امیدوارم معجزه ای اتفاق بیفتد . من هم مایلم مجتبی به خانه باز گردد .اما آنچه پزشکان می گویند و سر وصورت مجتبی حکایت می کند این است که کمتر از 48 ساعت دیگر دراین دنیا میهمان نیست .آن هم با دستگاه و تزریق دارو به قلب . اگر قرار باشد معجزه ای اتفاق بیفتد در هنگام رضایت دادن تو هم خواهد افتاد چون پزشکان می گویند ما تا آخرین لحضات صبر می کنیم با اینکه به عدم بازگشت اطمینان داریم . به اقوام گفتم .مجتبی توفیق پیداکرده در صحنه تصادف فقط مغزش از کار بیفتد که اگر قلب او هم از کار می افتاد اکنون او درزیرخروارها خاک مدفون بود . پس حکمتی در ماندن اوست تا با اهدای اعضایش جان به دیگران بخشد . وبه ماردش گفتم اگر در این ساعت تصمیم نگیری ساعتی دیگر دیر است و این همان حرف دکتر بود . مادر مجتبی با آه و اندوهی فراوان گفت .کجا راباید امضا کنم .ومن اصرار داشتم که باید بگویی میخواهم برای رضای خدا با اهدای اعضای مجتبی رضایت دارم . واو دوباره به طرف بخش حرکت کرد . من نیز بابرگ رضایتنامه به دنبال او . یک ساعت پس از تحویل رضایتنامه آمبولانس بیمارستان منتصریه وارد بیمارستان طالقانی شد . و من عکسی از او گرفتم . بار دیگر مجتبی سوار برآمبولانسی دیگر شد و به محل جدید که همان مرکز پیونداعضای دانشگاه علوم پزشکی مشهد بود منتقل شد . دکتر خالقی گفت : شاید دوروز اینجا باشد می توانی هر روز بیایید و او را ببینید . و ... ادامه دارد.





برچسب ها : اهدای عضو.مجتبی  , 
      

دلتنگم . دل تنگ . دوست داشتم با کارونیان احرام بندم و رو سوی یار داشته باشم . دلتنگم .دوست داشتم هیچ دوختی برلباسم نبود . دوست داشتم اکنون هیچ رنگی جز سفیدی برتنم نبود . دوست داشتم برلبانم هیچ کلامی جز لبیک نبود . دلتنگم . دل تنگ آن کبوتران حرم امام مجتبی (ع) دلتنگ آن کنبد خضراء . دلتنگ آن کوچه های بنی هاشم که در تصویر ذهنم می کشیدم و در آن قدم می زدم . دلتنگم خدایا ، من هم دوست داشتم دعوتم می کردی . آه .
امروز روز اول ماه ذی حجه بود . وکاروانیان احرام بسته می روند تا با صفای دل روح خود را صبقل دهند .می روند تا خانه چشم نواز خدا راطواف کنند . می روند تا سعی صفا و مروه کنند و با آب زم زم جان دل را شستشو دهند . اکنون کاروانیان در راهند . اکنون کاروانیان در طوافند و اکنون من دلتنگ دلتنگ دل تنگ حضورم ... خدایا با توام ...
                                        





برچسب ها : حج.مکه  , 
      

گاهی کودکان می خواهند چیزی به بزرگترها بگویند اما نمیدانند چگونه بگویند . بزرگترها هم نمیدانند چگونه کودکان را بفهمند . با چهره ای معصومانه و نگاهی پراز صداقت می گوید که من .من میخوام از شما بپرسم که .که ...وجواب می شنود .چی میخوای بگی زود باش کار دارم .ها بگو چی ؟ و اودوباره میگوید . من .من شما رو خیلی خیلی اندازه یه ...باز سخنش قطع می شود که .ای بابا زود باش بگو چی می خوای . غذا که خوردی دیگه چی می خوای بگی . بروبازی کن کار دارم غذا روگازه .شیرآب بازه . ای بچه جون سمیراخانوم جلو رده بگو دیگه ....واو با دستپاچگی میخواد ادامه حرفاشو بزنه که این پاو اون پا می کنه و مشنوه که.بدو برو دستشویی یه وقت خودتو خیس نکنی . و او می رود اما با یک دنیا حرف مانده توی دلش . میخواست بگوید منو چقد دوست داری. میخواست بگوید من شمارا خیلی خیلی اندازه یه دنیا دوست دارم .اما عقده در گلو ماند چون حوصله ای برای شنیدن حرفهای بریده بریده اش نبود . کودکان را دریابید . آنها مظلمومند .
 
                                          





برچسب ها : روزجهانی کودک  , 
      

به منظور گرامیداشت هفته دفاع مقدس و یادآوری خاطرات و نمادهای دفاع مقدس ، بسیجیان پایگاه بسیج شهید تندگویان حوزه 17 حمزه سیدالشهدای مشهد اقدام به برپایی نمایشگاه دفاع مقدس در محدوده پارک بلوار پایداری نمودند . با توجه به اینکه یکی از نمادهای دفاع مقدس پوتین می باشد بسیجیان قبل از فرارسیدن هفته دفاع مقدس اقدام به ساخت نماد پوتینی بزرگ در نزدیک نمایشگاه کردند . شبانه روز کار کردند تا نماد به روز اول هفته دفاع مقدس و هنگام افتتاح نمایشگاه برسد . متاسفانه در صبح 1/7/91 ساعت 5:30دقیقه خبر می رسد که کارگران شهرداری منطقه 9 در حال تخریب پوتین ساخته شده هستند . این در حالی است که مجریان فرهنگی در شهرداری در هر کجای شهر که تصمیم می گیرند نمادهای عجیب و غریبی نصب می کنند . این اتفاق در حالی رخ می دهد که بسیجیان با اندک بودجه و اعتباری که از منابع محلی و کمکهای مردمی جذب می کنند می خواهند هفته دفاع مقدس را گرامی دارند تا مبادا عده ای یادشان برود که چه خونها برای حفظ ارزشها ریخته شده است . چه پاهایی در پوتین ماند و صاحبش اکنون جانباز جنگ تحمیلی بشمار می آید . صدای مردم مشهد برای برچیده شدن المان یا نماد فراماسونری در میدان فلسطین به گوش مسئولین شهرداری نرسید . نمادی که ازهرخیابان منتهی به میدان عدد 11 را نشان می دهد . ایادر این شهر فقط یک سازمان اجازه دارد نمادهای خود رابه نمایش بگذارد و آن شهرداریست ؟. سوال اینجاست که نماد پوتین دست ساز بسیجیان که با کمترین هزینه ساخته شد ه چه آسیبی به شهر می رسانده که با این عجله شهرداری دستور تخریب آن را صادر کرده ؟انتظارمی رود مسئولین شهرداری درهفته دفاع مقدس کمی خویشتنداری کنند واز برچیدن پرچمهای ارزشی و نمادهای دفاع مقدسی خودداری کنند تاکمی شهربوی دفاع مقدس بدهد و آن روزهای ارزشمند یادآوری شود .
                                                          




      

دفاع همچنان باقیست . این کلام مقام معظم رهبریست . امروز می بینیم که دفاع سطح گسترده تری پیداکرده و از مرزها و کشورگذشته است . با گستاخی برخی بی دینان و حمله به ارزشهای اسلامی به این نتیجه می رسیم که اگر قدمی عقب بگذاریم آنها پیش خواهند آمد و ارزشهایمان را فتح می کنند . پس باید با تمام آنچه داریم دفاع کنیم و زبان توهین کنندگان به پیامبر اعظم (ص) را از حلقومشان بیرون بکشیم . اگر خون کثیف سلمان رشدی ها را مسلمانان می ریختند و آنها را به درک میفرستادند امروز کسی جرات نمی کرد چنین فیلمی بسازد . باید سازندگان فیلم راکشت .باید جانشان را گرقت تا عبرتی شود برای آنهایی که هنوز خشم مسلمانان را تجربه نکرده اند . یاد امام به خیر چه محکم حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر فرمود. یادش به خیر و روحش شاد .




      

لبیک یا رسول الله

لبیک یا رسول الله

لبیک یا رسول الله

لبیک یا رسول الله

لبیک یا رسول الله

 

لبیک یا رسول الله

لبیک یا رسول الله

 




      
<   <<   11   12   13   14   15   >>   >